ارسالکننده : هادی در : 26/3/88 10:55 عصر
شاه دلم گدا مکش ، من شده ام گدای تو
گر چه ستم کنی به من،جان و تنم فدای تو
مهر تو از وجود من ، با غم دل نمی رود
مهر منت به دل نشد ، هر چه کنم برای تو
از همه کس گذر کنم ، از تو گذر نمی شود
مشکل تو وفای من ، مشکل من جفای تو
کن نظری که تشنه ام ، بهر وصال عشق تو
من نکنم نظر به کس ، جز رخ دلربای تو
جان من و جهان من ، روی سپید تو شدست
عاقبتم چنین شود ، مرگ من و بقای تو
از تو برآید از دلم ، هر نفس و تنفسم
من نروم ز کوی تو ، تا که شوم فنای تو
دست ز تو نمی کشم ، تا که وصال من دهی
هر چه کنی بکن به من ، راضی ام از رضای تو
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : هادی در : 21/2/88 9:44 عصر
نرسد گوش کسی ناله و فریاد مرا
می رود در همه عالم همه شب داد مرا
هرگز از یاد من ای یار نرفتی ، هرگز
ای دریغ از تو که هرگز نکنی یاد مرا
در جهان خوب وبد و شادی و غم در گذر است
از غمت گشت فنا پایه و بنیاد مرا
بی کس و خسته و تنها و پریشان حالم
می برد نیمه شبی سوی خدا،باد مرا
برو ای یاد کهن یار و مرا تنها کن
یاد یاران قدیمی نکند شاد مرا
روزگاری است که در بند غمت در بندم
مرگ می آید و روزی کند آزاد مرا
من و پایان جدایی ز غمت نیست امید
عشق کوهی دگر از درد فرستاد مرا
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : هادی در : 16/2/88 9:51 عصر
می دهد باد شمالی نفس و بوی وصال
زودتر ، زودتر از پیش بوز باد شمال
آمد ایٌام بهاران و گل و سبزه دمید
دارم امید به دیدار تو و روز وصال
در جهانی که اساسش همه سست است و خراب
وصل آن دلبر طناز و نکو نیست محال
فصل وصل است و مرا درد فراق است هنوز
بوده تنها دل دیوانه ی من در همه حال
شهر خاموش دلم شاهد شور است و نشاط
شوق دارد که گریزد ز غم و درد وخیال
من نبودم که تو بودی به جهان یار مرا
در همه خلق منم بهر وفا بر تو مثال
آسمان صاف و جهان نغمه ی دیدن خواند
مده از دست چنین فرصت دیدار زلال
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : هادی در : 10/2/88 8:5 عصر
من شریکم با دلم در قتل شب
دستم آلوده به خون شد بی سبب
نیمه شب کشتیم شب را از هوس
رفت از جان ، دانش و علم و ادب
طفل شب گریان شد از مرگ پدر
فحش دادم طفل شب را زیر لب
کس نفهمید این جنایت جز عسس
داد لو ما را به حاکم ، بی نسب
شاکی از دستم شده خورشید و ماه
آسمان هم جان ز من خواهد طلب
سوختم در بند و زندان ، ای دریغ
حاصل قتلم شده کابوس و تب
حکم ما اعدام شد در زیر نور
ظهر روز اول از ماه رجب
خسته از تکرار تاریکی شدیم
از برای روشنی کشتیم شب
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : هادی در : 24/1/88 1:51 عصر
امشب از درد جدایی به لب آمد جانم
غزل مرگ در آغوش اجل می خوانم
سینه ام تنگ و گلو بغض غریبی دارد
یا رب از کار دل و دهر و فلک حیرانم
شب پایان من است امشب و ایام فراق
به جهنم روم از آتش عشقش ، دانم
من اسیر لب و لعل و خط و خالش گشتم
نرود یاد من از یاد که جاویدانم
فتنه ی عشق گریبان من خسته گرفت
مست چشم و نگهش سست نمود ایمانم
سخن تلخ مکن از تلخی هجران باشد
منم امروز که از دست دلم ویرانم
دوستانم همه رفتند و منم خواهم رفت
که مرا چند صباحی به جهان مهمانم
هادیا ، پند رفیقان همه از خوبی نیست
چه بسا دوست که شاد است از این پایانم
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : هادی در : 9/1/88 6:48 عصر
بخت آنم نبود تا که زنم بوسه به پایت
غیر جان هیچ ندارم که دهم بهر جفایت
با همه جور و جفا بیش تر از پیش تو خواهم
به امیدی که ببینم به یکی روز وفایت
پادشاه دل دیوانه ی من بودی و هستی
شاه دل کن نظری بر من دیوانه گدایت
جان به قربانی چشمان سیاهت کنم امشب
جان و اندیشه و عمر و تن و مالم به فدایت
شکر بسیار بر این بخت که در بند تو هستم
هرگز از دست تو و بخت بدم نیست شکایت
در تب عشق و غمت سوختم و هیچ نگفتم
وقت آنست که گویم ز فراق تو حکایت
بختم از چشم سیاه تو سیه تر شده ، جانا
جان من باشی و جان می دهم از بهر رضایت
هادیا ، بیشتر از خلق جهان عاشق یارم
می رسد هجر من و دوست ، نهایت به نهایت
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : هادی در : 17/12/87 8:37 عصر
رخساره همچو برگ خزان شد ز هجر یار
هجران بلای جان شد و اندوه روزگار
خوابم نمی برد ز فراق نگاه دوست
دردم نهان و اشک دو چشمانم آشکار
در دیدگان خون شده ام نقش فراق بین
اشکم روان و دیده چو دریا و غم کنار
خواهم کنم فدای تو ای دوست ، جان خویش
در جان من خیال جمال تو یادگار
تعبیر عشق را چو ندانی ، مگو سخن
عاقل همیشه هست شکیبا و بردبار
تن شد نحیف و جان به لب آمد ز هجر دوست
خواهم روم به باغ وصالش در این بهار
نومید شد دلم ز وصال کهن نگار
طی شد تمام عمر و جوانی در انتظار
هادی در اشتباه جوانی شدی فنا
اینک غم است در دل دیوانه پایدار
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : هادی در : 5/12/87 9:52 عصر
پخته ی عشق شدم گر چه شدم خام خیال
هر خیالی قدمی بود ، رسد دل به وصال
کار دنیا همه نابودی و رفتن باشد
عجب این است ندارد غم عشق تو زوال
پیر گشتم به جوانی بسم اندوه تو بود
غم دوری ز تو و آن لب و زلف و خط و خال
طفل شب با من و دل یکسره اشکش جاری
من و شب ساکت و خاموش و پر از شورش و قال
کودکان غرق نشاطند و منم غرق عزا
عمرم اول به عزا رفت و سپس هم به ملال
نرود چشم به خواب از غم آن ماه منیر
سیل باران شد و در دیده ی من آب زلال
در جهان خلق همه در پی جاهند و جلال
من نخواهم ز جهان،حشمت و این جاه و جلال
ناله از دوست روا نیست در این عشق ، ولی
هادیا ، بخت تو این است به دنیا و بنال
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : هادی در : 21/11/87 9:11 عصر
به میان چمن و دشت ، دل خویش بریم
ما که عمری است در این کوچه ی غم بی بصریم
چشم دیدار عزیزان ز غم دوست گریست
فصل باران نگاه است و همه بی خبریم
ما نبودیم گرفتار جوانان جهان
پا نهادیم به دنیای تو و در خطریم
شاه دوران تو و درویش زمان من باشم
شاد باشم که نهایت من و تو رهگذریم
نیست باقی شه و درویش در این دهر گران
هر دو با هم به سرایی باقی همسفریم
همگان بر سر آنند هنرمند شوند
شاد و خرسند از اینیم که ما بی هنریم
میوه و بار نخواهید از این شاخه درخت
ما چو سرویم و در این باغ و چمن بی ثمریم
در گشودی که گشایی غم دیرین ، ما را
من و هادی دگر از قافله غم به دریم
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : هادی در : 1/11/87 7:52 عصر
ما اسیریم در این خانه ی ویرانه ی دوست
باید ای دوست شویم عاشق و دیوانه ی دوست
آخرین منزل ما مقصد پایانی ماست
چاره ای نیست به جز رفتن در خانه ی دوست
هر چه خوبی به جهان است که از یار رسد
حیف باشد که که شوی دشمن و بیگانه ی دوست
حاکم و صاحب و مالک به جهانم باشی
بنده ای عاشقم و عاشق جانانه ی دوست
ما گشودیم به حکمت در اندیشه ی خویش
تا که گوییم به دل قصه و افسانه ی دوست
ملک و آدم و شیطان و جن و حور و پری
پی نبردست به اسرار نهانخانه ی دوست
جرعه ای از می حق مست کند آدم و جن
هادیا ، مست شدی از می و پیمانه ی دوست
کلمات کلیدی :